سلام
سلامی دوباره به گرمای عشق
اونقدر تو اومدن دوبارم تاخییر کردم که فکر کنم منو کاملا فراموش کرده باشین. حقم دارین آخه اینم شد وبلاگ داری؟....
واقعا نمیدونم چی بگم و چطوری شروع کنم؟..

اما دلم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی تنگ شده بود.
بعد از گذشت این همه وقت باید خیلی حرف واسه گفتن داشته باشم اما... حرفم نمیاد

یکی از علتهای دیر اومدنم سوختن کامپیوترم هست و یکی دیگش قبول شدنم در دانشگاه واسه دوره کاردانی به کارشناسی . باز باید دو سال دیگه درس بخونم
دلایل دیگه هم بماند. به هر حال اگه گله ای هست به روی چشم.
.اما مهمترین حرفم واسه شما دوستای عزیزم اینه که میخواستم بگم (البته دیر شده)ولی روز عشقتون مبارک با بهترین آرزوها واسه شما عاشقای ایرونی.
-
happy valentine my best ferinds 
امسال اولین سالی بود که معنای واقعی این روز رو با تمام وجودم حس کردم . چون عاشق بودم عاشق کسی که حالا تمام هستیمه وزندگیم با وجود اون زیبا شد.
عاشقتم رضای عزیزم


.gif)
19:16 | سارا
|
وداع
الان که دارم مینویسم اذان صبح گفتن.
دیگه از الان تا آخر ماه رمضون یعنی همون موقع افطار چند ساعتی بیشتر نمونده.
تموم شد. به همین راحتی ،به همین آسونی ، به همین ................ غفلت.
یعنی واقعآ تموم شد؟ وای خدای من پس من چی میشم؟ گناهام؟ چرا اینقد زود گذشت؟ 
چرا نفهمیدم؟
خدایا حالا چیکار کنم؟ اگه تو منو نبخشیده باشی؟
هر چی فکر میکنم میبینم من تو این یه ماه هیچ کاری نکردم. نه توبه کردم نه...
آخه چه فایده که شبهای قدر گفتم الهی العفو؟ ها چه فایده؟
وقتی من صبح یادم رفت که دیشب از خدا چی خواستم ..... اه خدایا چرا ما بنده هات اینطوری هستیم؟ چرا همش گناه میکنیم؟ چرا؟
خدیا اگه... اگه این فرصت آخرم بود چی؟ اگه سال دیگه نبودم چی؟ من میترسم خدایا من میترسم
خدیا منو ببخش. منو ببخش باشه؟ تو که میدونی من چقد دوست دارم پس کمکم کن . نزار تنها بمونم. خدایا دستمو ول نکنیا؟
من خیلی میترسم . خدایا من دوست دارم
تو رو به این لحظه های عزیز آخر ماه رمضون قسمت میدم خدا، منو تنها نزارو گناها و معصیتای منو ببخش. من فقط خشنودی تو رو میخوام ، نکنه یه وقت بم غضب کنی؟
نکنه منو فراموش کنی؟
خدای من خیلی دوست دارم . شکرت خدایا. منو ببخش
آمین یا رب العالمین.
دوستای گلم شما هم منو دعا کنین. من به دعای شما نیاز دارم. یا حق
6:42 | سارا
|
جفا ندیدی و دیدم
اینم اون شعر خوشگل تقدیم به عاشقایی که به معشوقشون وفادار بودن ولی جفا دیدن.
وفا نکردی و کردم جفا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم بریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت وگر زکرده ندامت
شنیدم از تو شنیدم کشیدم از تو کشیدم
کیم؟ .............. شکوفهء اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی مگر به روز سیاهم؟
چو بخت جلوه نکردی مگر به موی سپیدم؟
چه عهدها که نبستی. چه فتنه ها که نراندی
چه رنج ها نکشیدم چه طئنه ها نشنیدم
به روی بخت ز دیده ز چهر عمر بگردون
گهی چو اشک نشستم گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم به سر نبردی و بردم.
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟


4:43 | سارا
|
اعتراف
سلام به دوستای عزیزم ،حالتون چطوره؟ ایشالا که سلامت و شادمان باشین.
امشب اومدم یه شعر بنویسم واسه تموم عاشقایی که از معشوقشون جفا دیدن. اما یه دفعه به ذهنم رسید که قبلش یه اعترافی کنم هر چند که به اون شعر ربطی نداره.
راستش دو شب پیش من و رضا سر یه مساله با هم حرفمون شد و من قهر کردم. البته رضا میگفت دلم نمیخواد این مساله کوچیک باعث بشه ما از هم ناراحت بشیم یعنی میگفت چیز مهمی نیست. ولی واسه من مهم بود.آخه یه جورایی به منم مربوط میشد . اون یه کاری کرده بود که من خیلی ازش ناراحت شدم و باش قهر کردم. رضا میگه سارا قهر نکن من قهر کردن رو دوست ندارم چه الان چه بعدها توی زندگی . همیشه میگه هر مشکلی با حرف زدن حل میشه، ولی آخه من نمیتونم . یعنی وقتی عصبانی میشم دیگه دلم میخواد تنها باشم، حتی اگه شده واسه یه ساعت. میدونم اخلاق بدیه ولی چیکار کنم دست خودم نیست، وقتی ناراحت و عصبی میشم دیگه مغزم کار نمیکنه . دلم میخواد تو تنهایی بشینم فکر کنم یا حتی گریه کنم. فقط اینطوری آروم میشم.
این دفعه هم خیلی عصبانی شدم و بهش گفتم دیگه هیچی نگو رضا.
خلاصه این دو روز گذشت تا امروز بعد از افطار که با هم حرف زدیم و آشتی کردیم . البته گفتم که اون قهر نبود. ولی به هر صورت این ماجرا هم به سلامتی تموم شد و اما اعتراف من اینه:تو این مدت که باش حرف نزدم الارغم دلخوری که ازش داشتم ولی دلم واسش یه ذره شده بود. 
حتی به خاطر همین از دیروز حالم خیلی بد بود شد طوری که بی حال افتاده بودم رو تخت نای راه رفتنم نداشتم. خدا رو شکر که همه چی به خیر گذشت. 
خدایا شکرت که رضا رو بهم دادی.
آهای عاشقا قدر عشقتون رو بدونین.
3:1 | سارا
|
وباز هم سکوت
و چشمهایم نیز .....

من همان بارانی ترین عابر کوچه باغ نگاه تو ام که هر شب
مرا به صبح لبخندت میرساندی.
من همان بارانی ترین شاعر آیه های مهربان چشم توام که صبح
مرا تا معراج رنگین کمان شاپرک ها می بردی.
من همان تا همیشه قصیده گوی ترانه های رنگین توام که دفترم
از بوی تو لبریز عطر اقاقیا بود
و تو همان آخرین تکیه گاه الامم . همان تنها پناه آخرینم و
همان زیبا ترین اتفاق شاعرانه قلبم

4:9 | سارا
|
سکوت
امشب هیچ حرفی ندارم که بگم. بگم واسه دل پر درد خودم و بگم واسه دلای پر از عشقتون.
امشب اومدم اینجا پیشتون با یه عالمه حرف و حدیث . با یه دنیا حرفای خوب. با یه آسمون دل عاشق ولی گرفته.
اما الان.................... هیچی ندارم که بگم.همه حرفام یهو از ذهنم پرید.میخوام فقط ساکت بشینم به خودم به عشقم به شما که الان دارین نگام میکنین نگاه کنم. امشب فقط دلم میخواد به صدای بارون که میباره رو کلبه ی عشقمون گوش کنم . امشب فقط صدای بارون بم آرامش میده. فقط بارون.فقط بارون.........
3:47 | سارا
|
تولد عشق من
سلامی به گرمی شراره های عشق به تمامی عاشقای پاک ایرونی
اونایی که این احساس قشنگ رو با تمام وجود حس می کنند و بش احترام می گذراند 
می خواستم بگم امروز یکی از قشنگترین و بهترین روزای منه . آخه تولد عشقه منه ( رضای من ) 
۲۴ سال پیش ...تو یه روزی مثل امروز.... خدای بزرگ و مهربون یه فرشته ی سفید و ناز و کوچولو آفرید که مثل ابر بهار گریه میکرد و با اینکه خیلی دوسش اشت ولی اونو فرستاد به زمین ...صدای گریه ی اون بقیه رو خوشحال کرده بود... پشت در همه بهش تبریک میگفتن ...به مردی که بیشتر از هر کس دیگه ای هیجان زده بود...اشک شوق بهش فرصت نمیداد ببینه اطرافش چه خبره...تو رویاهاش میدید اون لحظه ای رو که این فرشته ی کوچولو بهش بگه بابا...هیچکی فکر نمیکرد این پسر قصه ی ما یه روزی واسه خودش تسکینی باشه واسه قلب یه دختر تنها...حتی خودش... فقط خدا بود که بهتر میدونست که می خواد یک ساله دیگه این دخترو خلق کنه که به وجود این فرشته نیاز داره ... 
ولی پسر کوچولویه ما ناراحت بود که وارد یه دنیایه جدید شده ...دنیایی که محل آزمایشه...دنیایی که به هیچکی رحم نمیکنه...با آدمایی که همشون نقاب دارن...پشت خنده ی همشون یه خنجر پنهونه...اون پسر تپل مپل اینا رو میدونست و گریه میکرد...ولی بقیه این گریه ها رو عادی میدیدن...اون روز واسه فرشته ها ی تو آسمون خیلی بد بود...همش گریه کردن...چون بهترین دوستشون از پیششون رفته بود...
میگن وقتی خدا کسی رو خلق میکنه همون موقع هم تو دفتر سرنوشتش اسم کسی رو که میخواد بیاد تو زندگیش و بشه زوج و شریکش یا به قول خودمون (( قسمتش )) بشه رو مینویسه و میگه این ۲تا رو برای هم آفریدم .... رضای من کاش میدونستم وقتی دنیا اومدی خدا اسم چه کسی رو واست نوشت . کاشکی اسم من باشه
ولی میخوام اعتراف کنم اگه اسم یکی باشه بهش حسودیم میشه رضا .... میدونم این هدیه ی کمیه ولی چکار کنم راهمون از هم دوره ... اون شمال و من جنوب ولی به همینم راضیم .... رضا جونم تولدت مبارککککککیگه باشه بهش حسودیم میشه رضا ....
رضا جونم باورت میشه ۲۴ سالت شده ؟؟ آره ؟... میدونم الان میگی آره
... دوست داشتم پیشت بودم ... نمی دونستم چیکار میکردم ... ولی دوست داشتم دو نفری این روز رو با هم جشن میگرفتیم فقط من و تو ... خودم واست یه کیک خوشمزه می ساختم که روش ۲۴ تا شمع باشه ... ولی اشکالی نداره اگه خدا بخواد اون روزم 


تولد تولد تولدت مبارک 
مبارک مبارک تولدت مبارک 

ایشالا ۱۰۰ ساله شی 
نه ۱۲۰ ساله شی 
نه ۱۲۰ سال کمه 
همیشه زنده باشی 

آی عاشقا خوش اومدین به جشن ما


تولدت مباااااااارک عشقه من


عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه 
زندگیم با بودنت درست مثل بهشته 
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک 
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک
تولدت مبارک
تولدت مبارک 
اینم کیک تولدت عسیسم :


کدومشو بیشتر دوست داری ؟
نوش جان 
خب حالا نوبت میرسه به کادو ها 



( هدیه من محفوظه
)

حالا میریم سراغه رقص
ای ی ی ی ی ی ی ی ول


سیندرلا و شوهرش هم دعوتن




موهبتی است تو را داشتن...با تو بودن...با تو ماندن...
و این انگار خواب خوشی است در این بهار نو...
پس ای بهترین من ...
همیشه برایم بمان...







رضای عزیزم ببخشید اگه کمه و لیاقت تو بیشتر از ایناست . این وب رو به خاطر تو درست کردم امیدوارم خوشت بیاد . ببخشید اگه زودتر نگفتم می خواستم سورپریزت کنم
دوستت دارم خیلی زیاد تا ابد 

خب دیگه اگر بار گران بودیمو رفتیم .... اگر نا مهربان بودیمو رفتیم 
20:19 | سارا
|
دلم خیلی گرفته
امشب دلم خیلی گرفته خوابم نمیبره. نگرانم میترسم از اینده ی نامعلومم. همش به این فکر میکنم که خدایا چی شد؟
چند وقت پیش که می خواستم جریان و به مامانم بگم یا موقعیت نمیشد یا اینقد دست دست می کردم که فرصت و از دست میدادم وحرفمو میخوردم. دیگه داشتم خفه میشدم واسه همین به خواست رضا شروع کردم همه خاطراتمون رو از روز اول و نحوه اشناییمون تو دفتر خاطراتم نوشتم .تقریبآ به جایی رسیده بودم که منم داشتم دل میبستم ولی واسه اینکه کسی به دفترم شک نکنه بقیه اش رو گذاشتم واسه سر فرصت .ولی فردا صبح که از خواب بیدارشدم تا رفتم تو اتاق دیدم مامان دفترمو گذاشت زیر تخت .یه لحظه خشکم زد یخ کرده بودم.اولش خیلی ناراحت شدم ولی بعد فکر کردم که چه بهتر من که نتونستم بش بگم بالاخره که باید می فهمید؟ ولی چیزی به روی خودش نیاورد منم چیزی نگفتم. تا اینکه چند روز بعد که فرصت گیر اورد اومد پیشم بم گفت اومدم باهات حرف بزنم گفت سارا چته چی شده؟ چرا تو خودتی ؟ منم گفتم تو که همه چیزو خوندی؟ خلاصه باهام حرف زد گفت فکرشو از سرت بیرون کن تو که میدونستی که من دختر راه دور نمیدم؟ گفت بگو فراموشت کنه؟ منم واست دعا می کنم که فراموشش کنی. منم گفتم که بش گفتم گفته که نمی تونم اون منو دوست داره منم همین طور. اونم یهو عصبانی شد وگفت که تو خیلی بیجا کردی. خلاصه بعد از کلی دادو بیدادو گریه های من از اتاق رفت بیرون. این گذشت تا اینکه چند روز بعد دوباره بم گفت که بش گفتی فراموشت کنه؟ گفتم نه .مامان اون منو می خواد منم همین طور. اونم یهو یه سیلی محکم خوابوند توگوشم.
گفت مگه اینکه از رو نعش من رد بشی. فکر نمی کردم اینقدر پررو بشی که تو روم وایسی بگی می خوام.
اخه چرا خدایا؟ مگه چیکار کردم که پررو شدم؟ مگه اینکه من بعد از این همه مدت نه از روی مادیات و ظاهر و هوس بلکه فقط از رو باطن و به خاطر ایمان و اخلاق به یه نفردل ببندم این گناه؟ جرم؟ پرویی؟
غیر از مامانم دو تا از خواهرامم می دونن ولی اونا هم راضی نیستن میگن اینقد ساده نباش اعتماد نکن.راه دور خیلی سخته از کجا معلوم راست بگه؟ اگه رفتی اونجا اخلاقش عوض شد چی؟تو یه شهر غریب از اون راه دور دستت به کجا بنده؟ و کلی اما و اگر دیگه..... به بقیه هم که نگفتم میدونم که راضی نیستن و هر کس یه دلیلی میاره.
الان چند روزه که حال و روز درستی ندارم کسی رو ندارم که کمکم کنه کم کم احساس می کنم که حرفای اونا ته دل منم خالی کرده حالا دیگه منم از راه دور میترسم. اینارو به رضا هم گفتم اونم حال و روزش دست کمی از من نداره این روزا با حرفام ناخواسته خیلی اذیتش می کنم. بش گفتم بم فرصت بده بیشتر فکر کنم اونم از بس مهربونه درکم میکنه میگه باشه تا هر وقت که میخوای فکر کن تو تا من زنده ام فرصت داری من منتظرت میمونم.
خدایا خودت کمکمون کن.
بچه ها برامون دعا کنین. شما بگین من چیکار کنم؟
4:24 | سارا
|
بقیه ماجرا
کم کم این پیام دادنا بیشتر شد و ما این وسط خواسته و نا خواسته بیشتر با اخلاق و روحیات هم اشنا شدیم..ولی بازم من واسه اینکه بیشتر به هم دل نبندیم خیلی تلاش کردم حتی از طرف داداشم گفتم که سارا نیستش رفته دبی و 1 ماه تمام از خودم خبری ندادم ولی اون تو این مدت بازم به من تک زنگ می زد یا به عنوان یه دوست بم پیام میداد و حالمو می پرسید.خلاصه اینکه بالاخره من تسلیم شدم و هر روز که میگذشت بیشتر و بیشتر به هم دل می بستیم . تا اینکه یه روز به خودمون اومدیم و دیدیم بدون هم نمی تونیم زندگی کنیم. حالا دیگه هر دومون کسی رو که مدتها بود دنبالش بودیم پیدا کرده بودیم.
این اشنایی رو هم خواست خدا دونستیم و به فال نیک گرفتیم تا الان که نهال عشقمون تبدیل به یه درخت همیشه جاودان شده و من امیدوارم که هر دومون با هم برای محکم کردن ریشه های این درخت تو وجودمون تلاش کنیم و روزی برسه که با هم نظاره گر ثمره ی این درخت باشیم
ولی حتی اگه ثمره ای هم نداشته باشه امیدوارم که سایش همیشه به ما آرامش بدهههههههه
رضا جونم اینو بدون که حتی اگه همه دست بدست هم بدن تا یه طوفان بشنو این درخت رو نابود کنن بازم تا اونجایی که میتونیم طاقت میاریمو شکست نمیخوریم حتی اگه اونا هم موفق بشن مطمئن باش اینقد ریشه ی این درخت محکمه که تا ابد میمونه 


2:47 | سارا
|
خوب بزارین اول یه چاق سلامتی بکنم بعد شروع کنم.
سلاااااااام خوبین عزیزای من؟ خوشین؟ سلامتین؟ 
خوب می خواستم از شروع اشناییمون بگم. (رضای عزیزم امیدوارم ناراحت نشی)
یه روز یکی از دوستای صمیمیم بم زنگ زد و گفت سارا تو رو خدا یه کاری واسم می کنی؟ گفتم چرا اینقد ناراحتی عزیزم چی شده بهم بگو هر کار بتونم دریغ نمی کنم. اونم ازم خواست که نامزدشو که خیلی هم همدگیرو دوست دارن امتحان کنم. اخه گفت احساس می کنم مثل اوایل نیست. منم با اینکه از این کارا خوشم نمیومد ولی به خاطر دوستم قبول کردم. من به نامزدش زنگ زدم البته اول با کارت زدم ولی نمی دونم چرا نگرفت و مجبور شدم با موبایلم زنگ بزنم . اخه میدونین من جنوبیم ولی دوستم تهرانیه وقتی باباش باز نشست شد رفتن شهر خودشون. خلاصه اگه با تلفن عمومی می زدم اونوقت نامزدش می فهمید که ممکنه از طرف دوست یا فامیل نامزدش باشه و واسه دوستم بد می شد اها راستی نامزدشم شمالی بود.
ولی اون اصلا محل نزاشت و گفت که نامزد داره و خیلی هم دوستش کاره. گفتم خدا رو شکر پسر خوبیه. ولی واسه اینکه وسوسش کنم چند بار دیکه زنگ زدم ولی اون عصبانی شد و گوشیو روم خاموش کرد. همون شبش یکی از دوستاش به من زنگ زدو بم گفت دیگه مزاحم دوستش نشم و اون حالش خوب نیست. منم با شیطنت گفتم به تو چه؟
ولی شبش یکی دیگه بم پیام داد که به عنوان مزاحم حال منو بگیره. اما به قول خودش حال خودم گرفته شد چون خلاصه بگم کم کم به من دل بست البته بگما من واسه اینکه دیگه مزاحم نشه مجبور شدم یه چیزایی رو بش بگم که فکر نکنه یه وقت ما هم از اون دخترای ......ولی قبلش قسمش دادم که به دوستش چیزی نگه اونم سر قولش موند. بقیه اش رو ایشالا بعدن میگم.
5:1 | سارا
|
دومین آپم
سلام به همه دوستای گلم
وااااااااااااااااااای به خدا نمی دونین چقدر خوشحالم و هیجان زده وقتی دیدم هنوز حرفی نزده اینقدر نظر واسم اومده. کاش رضا هم اینجا بود می دیدید یا لا اقل می دونست منم وب دارم ولی حیف که باید صبر کنم تا روز تولدش که می خوام واسش تو وبم جشن بگیرم و تبریک بگم.اینطوری واسش سورپریز میشه. آه خدای من آخه چطوری بگم حرف دلمو؟ می خوام چند ماه برگردم به عقب به اون روزی که چقدر اتفاقی با رضا آشنا شدم...
اوه اوه مامانم اومد می بینی اینم از شانس ما. تا میایم دو کلام درد دل کنیم یکی از راه میرسه, انگار به ما نیومده.از وقتی ماجرا رو فهمیده مدام دور و بر منه که مبادا دختر کوچولوش گول بخوره
ایشالا به زودی زود میام کل ماجرا رو واستون میگم. دیگه باید برم, دوستون دارم شب بخیر 

1:17 | سارا
|